یکی بود یکی نبودآخرش نفهمیدم که کی بود کی نبود ولی کاری ندارم که اون یکی که بود یا اون یکی که نبود کی بود مهم برای من اینه که وقتی مادرم می خواست قصه بگه میگفت یکی بود یکی نبود!
یکی از دوستانم بامن تماس گرفته بود می گفت از طرف یکی از آشناهام به من اس ام اس آمده که دیگر به من اس ام اس نده !خنده ام گرفت گفتم یک وقت نری ...بشی خود کشی کنی .کلی بهش خندیدم گفتم داد که داد توهم بچه خوبی باش دیگه بهش اس ام اس نده کار سختی که نیست کوه که نمی خوای بکنی به خودت بگو ته پات اون آدم ارزش این حرفها را نداره که بخواد به من بگه به من اس ام اس نده .خودم میخواستم بهش دیگه اس ام اس ندم.بعد از این حرفها بغضی توی گلوی دوستم احساس کردم که می گفت اون خانوم.منم بی ادبانه پریدم تو حرفهاشو گفتم بهبه به سلامتی.تا میخواستم قسمت دوم حرفم رابزنم گفت رضا جان حرکی را که دوست داری گوش کن با جان اون خانومه....میشه احمق ازدواج کرده که بعضی اوقات ازش مشاوره میگرفتم وگه گداری از مسائل توی دانشگاه وطریقه برخورد با دیگران سئوال میکردم واون بنده خدا راهنمایی های خودشو برام میفرستاد خداکه همیشه شاهد وناظر بر اعمال ماست تا حالا نشده بود پیامی براش بفرستم که در شان خانمها نباشه همیشه از ادبیات ولغات خاصی استفاده میکردم که بهش بر نخوره حتی شاید باورت نشه هنوز براش توی این مدت اس ام اسی که جوک یا طنز سیاسی هم نفرستادم ولی دلیلش را نمی دانم که چرا گفت دیگه به من اس ام اس نده !!!!؟
ودر ادامه حرفهاش گفت:راستشو بخوای من این خانومو خیلی دوست داشتم همیشه فکر میکردم که اون جای خواهرمه آخه من توی این دنیا خواهر ندارم .رضا میدونی خواهر یعنی چی!!
گفتم نه آخه من که خواهر ندارم !ودر ادامه گفتم دیوانه شدی خدا نه یکی نه دوتا به من چند تا خواهر داده.گفتم خواهر یعنی جای مادر.غم خوار برادر.مونس وهمراه برادر.مشاور اصلی برادر.کسی که در شرایط سخت انتخاب کمکت میکنه.کسی که بهت پیشنهاد ازدواج را با فلان دخترومیده. کسی که بعضی از حرفهارو که روت نمیشه به خانواده بگه به اون میتونی بگی و...
دیگه بغضش ترکیده بود گفت به خدا قسم که منم همین احساسو نسبت به اون داشتم وقتی که باهاش صحبت میکردم ویا اس ام اس میدادم فکر میکردم خدا به من عنایتی کرده واونو برای من فرستاده اون واقعا برای من خواهر بود یک خواهر واقعی .با این که من خواهر ندارم ولی مطمئنم که از خواهر مهربان تر بود .
از شدت گریه وبی تابی سریع خداحافظی کرد و گوشی را قطع کرد .
خنده ام گرفت دوباره بهش زنگ زدم گفتم برای چی زنگ زده بود
گفت رضا ببخشید میخواستم بگم من گوشی موبایلمو خاموش میکنم واگه یک وقت کارداشتی به خونمون زنگ بزن گفتم چرا ؟گفت احساس میکنم که هر وقت گوشیمو می بینم یاد اون پیام میوفتم که دیگر تنها شدم!.
بعد از چند دقیقه اس ام اسی از طرف دوستم آمده که نوشته بود.رضا برام دعا کن که هیچ وقت به بی راهه نرم چون احساس میکنم که احتمالن اعتمادشان نسبت به من کم شده..
حالا من ماندم ویک عالمه فکر که برای دوستم چه کار کنم لطفا شما مارا راهنمایی کنید!!؟

